او دخترکی بلوچ بود که از محدودیت های جامعه فرار کرده بود آزادی در چشمانش برق می زد و عشقی ممنوعه در قلبش بود. با دوستانش از کشور گذر کرد آنجا کیت وینسلت منتظر بود. شبی که هیچ احدی از یاد نمی برد حرارت بدن ها شعله ور شد مردی با پوستی تیره و عشقی ژرف وارد شد شور زندگی پیچید دست کشیدن عشقی بی آلایش را عیان ساخت تمامی این لحظات در یاد وی نقش بست و او دیگر همان دختر سابق نمانده بود . اشتیاق وی به زندگی و عشق افزون شد. بدن او داغ بود و روحش رها شده بود. دقایقی که صعود را آموخت . فریاد شادی در محیط هوا پیچید . نمی دانست که کدام سرنوشتی در انتظارش بود . توییتر او سرشار از پیام های پرشور شد . فریاد رهایی او به گوش دنیا رسید . فریاد وی همچنان شنیده می شد . او نمادی از شجاعت و عشق است . همه وی را عاشق بودند . و معاش او هرگز شبیه قبل نشد